سلام خيلي وقته نتونستم بيام ولي به زودي با مطالب جديد ميام فعلا باي.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 2:43  توسط hasti
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 14:35  توسط hasti
|
زندگی تفسیر سه کلمه است :
خندیدن .... بخشیدن .... و
فراموش کردن
.... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:10  توسط hasti
|
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال
گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست
چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی
زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ؟من هستم ،
من این جا هستم. تماشایم کنید.؟
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را
داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی
به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن
و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من
به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا
گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ
وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده
ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می
خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی.
خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما
رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه
بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چش همه می آمد.
عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 2:7  توسط hasti
|
عشــق اگــر خـط
مــوازی نیسـت،چیسـت؟
یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!
عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت
پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهم اسـت؟
پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!
از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 2:12  توسط hasti
|
هر که آید گوید:
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است
چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم
ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله
است
من و آرام دل غمگینم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 2:14  توسط hasti
|
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود…
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 2:8  توسط hasti
|
زندگی
گل سرخئ است که گلبرگهایش خیالی وخارهایش واقعی است
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 2:10  توسط hasti
|
اگه یه تابلوی بزرگ تو آسمون باشه،
که همه دنیا ببیننش روش چی مینویسی؟!
......................................................
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:11  توسط hasti
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج
شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او
را به اولین در مانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند:((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت
اسیب ندیده) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان
است. هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر
شود! پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت:خیلی
متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!!پرستار با
حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
می روید؟ |
| پیرمرد با صدایی
گرفته،به ارامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است |
|
|
|
انسان ها موجوداتی فراموش
کارنند{بیماری آلزایمر}و هستند کسانی که نسبت به محبت دیگران بی تفاوت نیستند و
ارزش های انسانی رو فراموش نکرده اند |
| ما باید جلوه گر عشق
خدایی باشیم. |
| بی امان عشق بورز اما
عشق را گدایی نکن. |
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 1:46  توسط hasti
|